امروز : شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹ - ۰۶:۳۸
سرویس : اجتماعی زمان :   ۱۳۹۹/۶/۱۵ - ۱۰:۳۳ شناسه خبر : ۸۷۱۵

باورم نمی‌شد، روزی کارتن‌ خواب شوم تهران - وارش نیوز- باورم نمی‌شد من هم یک روز آواره خیابان‌ها و کارتن خواب شوم. آن‌هایی که مثل من در خیابان زندگی می‌کنند، چیزی برای باختن ندارند. جانشان در دست خودشان است و فقط یاد گرفته‌اند چطور زنده بمانند و برای زندگی بجنگند.

۲ سال و ۷ ماه است که از پاکی اش می گذرد. اما چین و چروک ۳۰ سال آوارگی و مصرف مواد در نگاه و چهره اش هنوز پیدا است. شاید دور از ذهن باشد اما وقتی نوجوان بود و سن زیادی نداشت آواره خیابان ها شد.

مرجان دختر بزرگ خانواده ای ۶ نفره است. پدرش بنگاه دار بود و مادرش در یکی از ادارات دولتی کار می کرد اما تا جایی که یادش می آید زندگی پرتنشی داشت. به قول خودش در روزهایی که نیاز به حمایت و محبت خانواده داشت، آنها نبودند.

«مادرم کار می کرد و پدرم در خانه پیدایش نبود. ما هم هرکاری دلمان می خواست انجام می دادیم».

مرجان تعریف می کند که در خانواده اش به پسرهای خانواده بیشتر اهمیت داده می شد.

«این رفتارها برایم عادی شده بود. سعی کردم زندگی خودم را داشته باشم. بیشتر وقتم را با دوستان نابابم سپری می کردم چون در خانواده توجهی به من نمی شد».

اما این دوستی های بی سرانجام و رفت و آمدهای اشتباه، در نهایت کار دست دختر نوجوان داد.

مرجان پس از مدتی آن هم درحالی که شاگرد ممتاز مدرسه بود سیگاری شد.

«اولین باری که پدرم فهمید سیگاری شده ام حسابی تنبیه ام کرد اما هیچ چیز عوض نشد تا اینکه در آشفتگی روابط خانوادگی مان، وقتی ۱۳ ساله بودم، پدرم فوت شد».

کسی را مقصر نمی دانم

به نظر می رسید اوضاع بدتر از قبل شده بود زیرا دیگر کسی مانع رفتارهای غلط و اشتباه بچه های خانواده نبود.

«مادرم مجبور بود سخت کار کند و خرج ما را بدهد. برادرها و خواهرم هم سرشان به کار و درسشان گرم بود. من هم حسابی بازیگوش بودم. کسی نبود جلوی مرا بگیرد. این بود که پس از مدتی از مصرف سیگار به مصرف مشروب و علف روی آوردم».

 مرجان تقصیر را گردن کسی نمی اندازد اما می گوید در آن زمان که این کارها کمتر از دختری سر می زد، او از طریق چند نفر از دوستانش قدم در این راه گذاشت و کسی هم نبود که مانع رفتارهای اشتباه او شود. پس با خیال راحت به رفتارهای اشتباهش ادامه می داد.

 «اوایل وقتی مواد مصرف می کردم حال خوشی نداشتم اما برای من خواب آرامی به همراه داشت. تنهایی های مرا جبران می کرد. دختر آرامی شده بودم و دیگر کاری به کار کسی نداشتم».

خانواده مرجان هم به هوای اینکه او تصمیم گرفته دست از شیطنت بردارد موافق این اتفاق بودند اما غافل از اینکه پای مواد در میان است.

فکر می کردم قدرتمند شده ام

«قدرتمند شده بودم، مهربان شده بودم، فکر می کردم توانا شده ام و هر کاری که بخواهم می توانم انجام بدهم».

اینها احساساتی بود که مرجان پس از مصرف مواد به دست می آورد.

«بیمار اعتیاد شده بودم. تریاک خوراکی مصرف می کردم و بعدها به اشکال دیگر مصرف رسیده بودم اما نمی دانستم این احساسات مقطعی است و به زودی داخل مردابی عمیق فرو می روم».

با این حال به قول مرجان مواد خلاء و تنهایی هایش را پر می کرد و خانواده اش با او کاری نداشتند.

«بیماری اعتیاد یکی دو علت ندارد. علت های زیادی دست به دست هم می دهند تا یک فرد قدم در این راه بگذارد. خانواده، محیط زندگی و فرهنگ خانواده، این بیماری از هیچ فردی دور نیست و وقتی به سمتش بروی جسم، روح و روانتان را درگیر می کند».

مرجان در حالی که استکان چایش را هورتی بالا می کشد ادامه می دهد: «آزادی زیادی داشتم انگار کسی به من اهمیت نمی داد. مثلث تمامیت، ارتباط و تعلق در خانواده ما رعایت نمی شد. هنوز هم نمی شود. من به مصرف مواد روی آوردم اما برادر دیگر بیمار کار است. اعتیادش به کار را اما جدی نمی گیرد. برادر دیگرم هم بعد از من به مواد روی آورد».

مرجان تازه امروز به این نتیجه رسیده که خانواده اش بیمار بوده اند. بیماری اعتیاد در شکل های مختلف آن.

«پس خیلی عجیب نیست که در آن دوره کسی مرا درک نمی کرد زیرا بقیه به رفتارهای معتادگونه خودشان درگیر بودند. زیاد هم به من شک نمی کردند. در اتاق مجزایی در طبقه بالای خانه زندگی می کردم و افت تحصیلی نداشتم. درحالی که درس می خواندم مواد هم مصرف می کردم».

اما به مرور زمان مواد تاثیرش را نشان داد. دختر جوان گاهی به مدرسه می رفت و گاهی نمی رفت و همین باعث شد از درس و مدرسه هم فاصله بگیرد و انگیزه ای برای زندگی هدفمند نداشته باشد.

برای مواد دزدی می کردم

«تا وقتی سنم کم بود همه به من مواد می دادند اما بعد از مدتی خودم یاد گرفتم برای مواد بیشتر دزدی کنم. اول از خانه مان شروع کردم». مرجان اول ۲۴۰ هزار تومان پول برادرش که آن زمان رقم کمی نبود را برداشت اما مادرش به سرعت اشتباه او را جایگزین کرد و پول را به برادرش داد. بعدها به طلاهای مادرش دست انداخت.

«در این زمان خانواده ام تلاش نکردند جلوی مرا بگیرند و ترکم بدهند. من هم یکه تازی می کردم. مواد عقل و هوش را از سرم برده بود». در این فاصله خواهر کوچکتر مرجان با مردی ازدواج کرد که بعدها مشخص شد او نیز مصرف کننده است.

«خودم هم عاشق مردی شدم که ۱۷ سال از من بزرگتر بود. ازدواج کردیم. جفتمان مصرف می کردیم و خیلی از اوقات پیش هم نبودیم. او دنبال کار خودش بود و من هم دنبال زندگی خودم. باز هم تنها بودم».

خانه این زن و شوهر پاتوق دوستانی شد که یک رشته زندگی همگی شان به مواد گره خورده بود.

«پدر و مادر همسرم از هم جدا شده بودند. ما در خانه مادرشوهرم بودیم اما به خاطر همین رفت و آمدها از خانه بیرونمان کرد. این بود که رفتیم خانه پدرشوهرم ساکن شدیم. در مدتی که آنجا بودیم پدرشوهرم فوت شد و همسرم خانه را فروخت و رفت. من اما خانه را با صاحب خانه جدیدش تخلیه نمی کردم. چون سرپناهی نداشتم».

حالا مرجان بیش از هر زمان دیگری تنها و درمانده شده بود و راه گریزی نداشت.

شروع آوارگی و خوابیدن کف خیابان

یک سال و نیم مرجان با تلاش بسیار سعی کرد خانه را ترک نکند. تا اینکه یک روز که برای تامین مواد از خانه بیرون زده بود زمان زیادی برد تا به خانه برگردد. در همین فاصله صاحب خانه اسباب و وسایلش را بیرون ریخت و قفل در را عوض کرد. مرجان درمانده به خانه مادری اش برگشت اما هیچ کسی پذیرای او نبود و راهش ندادند.

«از خانه مادری ام هم بیرونم انداختند و دیگر رسما وارد منطقه دروازه غار شدم. آوارگی ام از همان نقطه شروع شد».

به گفته مرجان، زندگی خارج از خانه قوانین خودش را دارد. باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی، وسایلت را کسی ندزدد، برای زندگی بجنگی و مراقب باشی کسی خفتت نکند. کجا لباست را بشویی، هر لحظه آماده فرار باشی و... و. مرجان هیچ وقت اولین شب آوارگی اش و خوابیدن در خیابان را از خاطر نمی برد.

«آنقدر دروغ گفته بودم که خانواده ام حرف راستم را باور نمی کرد و راهم نداد. آن روز مدت زیادی در خیابان ها سرگردان بودم. خجالت می کشیدم تا اینکه شب از راه رسید. باورش برایم سخت بود اما گوشه پل عابر نزدیک خانه مان به خواب رفتم درحالی که یک چاقو در دستم بود تا در صورت مزاحمت کسی از خودم دفاع کنم».

آنها چیزی برای باختن ندارند

نزدیک صبح در حالی که هوا هنوز روشن نشده بود مردی روی پل به سمت مرجان رفت. دردش را می دانست. به او مواد داد.

«به من گفت می روم سرکار. تا آن موقع نمی دانستم منظورش از سرکار همان دزدی بود. آن مرد چند بار دیگر به من مواد داد اما دیگر باید آنجا را ترک می کردم. در واقع این آغاز زندگی کف خیابانی ام بود».

به اینجا که می رسیم آهی عمیق می کشد و می گوید: «زندگی کف خیابان برای مرد امنیت ندارد چه برسد به اینکه زن باشی. در ساعاتی که مجبور بودم در خیابان بمانم حتی سگ و گربه هم نبودند».

مرجان مدتی به زمین خیره می شود و ادامه می دهد: «همه آنهایی که در آن ساعات شب بیرون هستند مثل خودم بودند و چیزی برای باختن نداشتند. جانشان در دست خودشان است و یاد گرفته اند چطور زنده بمانند.»

من هم مثل خیلی از معتادها باورم نمی شد یک روز کارم به جایی کشیده شود که داخل اتوبوس خیابان ها را بالا و پایین کنم، کنار سطل زباله، پشت شمشادها، خانه های خرابه، توی جوی آّب، کنار موش های خیابان یا زیر اگزوز ماشین بخوابم. فکر می کردم بلاهایی که معتادان دیگر را تهدید می کرد سر من نمی آید اما آمد.

شبی که صبح نمی شد

یکی از خاطرات تلخ مرجان مربوط به زمستانی سخت می شد. آنقدر هوا سرد بود که مرجان دیگر نایی در بدن نداشت.

«برای اینکه از سرما نمیرم سگ آواره ای را تا صبح بغل کردم و خوابیدم. آن شب باورم نمی شد صبح از خواب بیدار شوم اما خدا بار دیگر به من رحم کرد».

به گفته مرجان او از این شب ها و روزها در زندگی اش کم ندارد.

«اما آن شب صبح نمی شد. سرمایش استخوان سوز و لرز همه وجودم را فرا گرفته بود. دندان هایم به هم می خورد و به زحمت نفس می کشیدم».

آوارگی تمام زندگی اش را از او گرفت.

«زنی که آواره شود امنیت ندارد. همه سعی دارند به تو آزار و اذیت برسانند و همیشه باید حواست باشد که به موقع فرار کنی اما گاهی هم نمی شود».

به باور ترک رسیدم

در این مدت مرجان هر موادی را امتحان کرد. از شیشه و تریاک گرفته تا کرک و حشیش اما دیگر خسته شده بود. می خواست زندگی بهتری داشته باشد و دیگر مجبور نشود گوشه خیابان زندگی کند. به قول خودش به این باور رسیده بود. در همان زمان با خانه خورشید محل خدمات رسانی به زنان آسیب دیده از اعتیاد و زنان بهبود یافته آشنا شد.

«به باور ترک رسیده بودم و تا وقتی یک معتاد به این باور نرسد هیچ وقت نمی تواند ترک کند. این بار اما با همیشه فرق داشت. در کلاس ها شرکت کردم و دیدم زنانی مثل من با سرگذشت من ترک کرده و در خانه خورشید مسئولیت داشتند و صاحب کار و درآمد شده بودند. به همین دلیل ترک کردم چون پیش خودم مدام می گفتم من از آنها کمتر نیستم و می توانم ترک کنم».

اینجا قضاوت نشدم

حالا مرجان دو سال و ۷ ماه از پاکی اش می گذرد. یک خانه کوچک نقلی اجاره کرده. در خانه خورشید کار می کند و تنها خلافش سیگار است اما می خواهد آن را هم ترک کند.

«فعلا در کلاس ها شرکت می کنم تا پروسه ترکم طولانی تر شود. در فکر این هستم که مددکاری بخوانم تا به زنانی مثل خودم کمک کنم. در واقع وصل شدن به خانه خورشید نقطه عطف زندگی من بود. چراکه اینجا قضاوت نشدم و مورد حمایت قرار گرفتم. حالا همراه گروه در این مرکز به مناطق پاتوق زنان آسیب دیده از اعتیاد می رویم و کمکشان می کنیم، وسایل مورد نیاز و بهداشتی در میانشان توزیع می کنیم و هوایشان را داریم. شاید آنها هم با دیدن ما به ترک مواد و داشتن زندگی بهتر تشویق شوند».

مرجان از وقتی پاک شده توانسته اعتماد خانواده اش را هم جلب کند. گاهی به خانه مادری اش می رود و به آنها سر می زند.

«می خواهم پاک پاک شوم. چون معتقدم وقتی من پاک شوم و برادر مصرف کننده ام مرا ببیند باور پاکی در او هم شکل می گیرد. می خواهم کمکش کنم که او هم مثل من مواد را کنار بگذارد و برای یک زندگی خوب و عاری از اعتیاد قدم بردارد».

مرجان معتقد است اگر هر معتادی به باور ترک مواد و داشتن زندگی خوب برسد و این باور را با پوست و استخوانش حس کند به طور قطع برای ترک اقدام می کند.

گزارش از فاطمه شیری

ارسال نظر

نام :
ایمیل:(اختیاری)
متن نظر:
ارسال

• نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.


• نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.


آخرین اخبار
بیشتر